![]() |
![]() |
|
| عشقها میمیرند، برگها رنگ دگر میگیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ به جا میماند. |
|
تابستان هم با همه خاطره های خوب و بدی که برام داشت تموم شد و حالا فصل قشنگ پاییز اومد و باز همون دلتنگی همیشگی که این روزا به سراغم میاد .
بیژن باران در مورد پاییز میگه : خزان برد مرا به تابلوی نقاشی با رنگهای آتشی. من در این بوم رنگ و خاطره میروم با خش خش خشگ مرگ برگ بزیر پا در امتداد خط خاطرات لرزان گذشته در نور ماه. فردا، پشت درختان اسکلتی در مه، قرار دارد. زمین فرش رنگین برگ برآن سنگین نیست. سرشاخه های چنار سرخ ند از سردی هوا.
آوندهای درونی درخت کم کمک راه به آب بندند در انقراض قطر طراوت. برگ بی آبی، زرد و خرمایی. باد بی بندی، راند، جدا کند، فرو افکند بر خاک خشگ اوراق آشوب را. فرش آتش گسترش یابد. بام سبز زمین میسوزد – سرخ و کهربایی.
خزان خاطرات را مشتعل کند. برگی را در پای درخت مدفون برگ دیگر را برد بدور. در پوسیدگی خود اخگر امید آینده.
چون زورق برق از نظم تهی بر زمین راند لحظه ای، گم شده در آشوب. این برگها، روزهای زندگی ست. بر باد می روند، دور میشوند از لحظه ی فانی الانی. براینها خاطرات به خط میخی از خیال جدا شده؛ در امتداد شب شتاب گیرند. در این جاده نمناک در خزان جرمین رنگین آینده روبرو با خاطرات گرم گذشته در سر.....
نوبتی هم باشه نوبت بهار قران. خب بالاخره ماه رمضان هم داره میاد . ماه مهمانی خدا. پیشاپیش این ماه پر برکت رو به شما دوستان تبریک میگم و برای شما سلامتی و سعادت و موفقیت آرزو میکنم. امیدوارم که طاعات و عبادات شما مورد قبول حق واقع بشه.... ماه خوبیه برای خودسازی و پاکسازی دلها. دلهامونو صاف کنیم و هرگونه کینه و کدورت و دلخوریها رو دور بریزیم و شادی و نشاط و مهربانی و محبت رو جایگزین کنیم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:16 توسط نغمه |
|
|
چند روزي ست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم" هیچ وقت دوست نداشتم بیخود و بی جهت از کسی ناراحت بشم و کینه کسی رو به دل بگیرم ولی گاهی یه دروغ باعث میشه دل ادم بشکنه .شاید فکر کنی این حرفا رو همینطوری الکی و بی جهت میزنم ولی خدا کنه هیچکس هیچوقت دلش نشکنه .اونوقته که از زندگی سیر میشه .اونوقته که دنیا براش تیره و تار میشه . به نظر من اگه کسی حقیقت رو بهت بگه بهتر از اینه که بخواد با دروغ فریبت بده حتی اگه بهت بگه ازت متنفرم و حالم ازت به هم میخوره بهتر از اینه که با شهامت هر چه تمام به دروغاش ادامه بده و ادم رو دست کم حساب کنه . نمیخواستم این حرفا رو اینجا بزنم ولی خواستم دلیل ناراحتیمو برای بعضی ها مشخص کنم و ازشون معذرت بخوام .همینطور اگر با نظرات ناراحت کنند ه ام بضی ها رو هم ناخواسته رنجوندم معذرت بخوام .اما قول میدم دیگه مزاحم هیچکدومشون نشم . به خدا قول میدم دیگه به هیچکس کاری نداشته باشم و با تنهایی خودم بسوزم شاید همین شکست ها و ناراحتی ها هم واسم یه تجربه باشه باشه .اما یه تجربه تلخ .که امیدوارم این تجربه درس عبرتی باشه واسم . همین جا به کسی که همیشه دوسش داشتم میگم که اصلا ازش ناراحت نیستم .چون دنیا اصلا ارزش این حرفا رو نداره که ادم بخواد به خاطرش غمگین باشه و کسی رو ناراحت کنه .همین جا براش از صمیم قلب و با تمام وجود ارزوی سلامتی و خوشبختی میکنم و ازش میخوام بدون اینکه به من فکر کنه به کاراش ادامه بده .و امیدوارم روز به روز در تمام عرصه های زندگیش موفقتر بشه . ازش میخوام برام دعا کنه و اگه گاهی ناراحتش کردم منو ببخشه . در ضمن بازم اگه تو وبلاگ کسی نظری دادم و ناراحتش کردم معذرت میخوام . نمیدونم چرا باز مثل همیشه که به یادش می افتم اشکام سرازیر میشه .به خاطر همه خوبی ها و محبتاش ازش ممنونم و بقیه اش رو هم میذارم به حساب بدی های خودم . خدانگهدار برای همیشه .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 19:21 توسط نغمه |
|
|
کاش رویاهایمان روزی حقیقت میشدند تنگنای سینه ها دشت محبت میشدند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 17:29 توسط نغمه |
|
|
خدایا دیگه از خودم خسته شدم .خدایا دیگه ازت خجالت میکشم .اخه خیلی به خودم مطمئن بودم که همیشه به یادت هستم ولی گاهی انچنان اسیر نفسم میشم که یاد قشنگتو فراموش میکنم .ولی خدایا باور کن همون لحظه هم به یادت هستم ولی شاید خودمو به نفهمی میزنم .اخه خدا جون تو چقدر صبر داری؟اخه منه احمق کی میخوام خوبیهای تو رو بفهمم .تو که کارت اینه که بدی رو با خوبی جواب میدی.اخه با چه زبونی بگم من شرمندتم .چه جوری سرمو پیشت بلند کنم.آخه تو چقدر خوبی .من خیلی پستم که نفهمیدم هر چی دارم از لطف توست .اونم در مقابل چی در مقابل پرونده سیاهم .
خدایا خیلی دوست دارم خیلی....منو ببخش
آنچنان گرم است بازار مکافات عمل گر حقیقت بنگری هر روز روزه محشر است قرآن کریم:اگر نیکی کنید به سود خود و اگر بدی کنید به خود زیان کرده اید. آنچه خواهید دید کیفر کارهایی است که می کردید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 18:39 توسط نغمه |
|
|
خیلی دلم گرفته خیییییییییییییییییلی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 13:31 توسط نغمه |
|
دوستم داشته باش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 18:56 توسط نغمه |
|
|
لباس زيبايي
بار الها... وقتي به انگشتانم جان دادي تا قلم بر صفحه کاغذ نشانم و بنويسم وبيا مو زم و امانت عشق را بر صفحه ذهنم چکاندي تا زندگي را دريابم آموختم آنچه را که مي بايست مي آموختم آموختم به خاک وانچه از جنس اوست دل نبندم زيرا هر چه از اوساخته شد فنا پذير بود . چشمان دلم را بر آسمان بي انتهاي خويش خيره ساختي و عادت دادي تا در کنج تنهاييم با ستارگانت انس بگيرد . قلبم را به عشق آسماني عجين ساختي تا در قفس سينه بي تاب در جستجوي آرامش تن دست بر دامان خود گرداني . نفرت وکينه وحسد از وجودم رخت بر بست و شور عشق بي پروا از قله اتشفشان سينه ام بيرون جهيد .آموختم که بيش از انچه که باور داشتم تاب وتوانم دادي آموختم زندگي يعني با تو بودن و به خاک دل نبستن يعني انچه را که تو دوست مي داري دوست داشتن يعني از خود گذشتن وبه ديگران رسيدن آموختم جز رنج چيز ديگري نمي تواند روح غبار آلود مرا صيقل دهد تا تو را آنگونه که شايسته هستي وزيبا ببينم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 5:35 توسط نغمه |
|
|
مادر خوبم روزت مبارک .دوستت دارم
آمد ... و |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:31 توسط نغمه |
|
|
تقدیم به ساحت مقدس امام زمان (عج) :
ای که ز دیده غایبی ،در دل ما نشسته ای حسن تو جلوه می کند، وین همه پرده بسته ای خاطر عام برده ای ، خون خواص خورده ای ما همه صید کرده ای ، خود ز کمند جسته ای از دگری چه حاصلم ، تا زتو مهر بگسلم؟ هم تو که خسته ای دلم، مرهم ریش خسته ای گر به جراحت و الم، دل بشکسته ای چه غم می شنوم که دم به دم ، پیش دل شکسته ای
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 19:35 توسط نغمه |
|
|
امروز به امید خدا اخرین امتحان دانشگاه رو دادم واین ترم رو هم با همه سختیهاش (منظورم درسای سختشه)تموم کردم . خواستم یه مطلب جدی بذارم تو وبلاگم ولی با اگاهی از این موضوع که تو دنیای اینترنت از هر موضوع تخصصی و غیر تخصصی که منحصر بشه به یک موضوع خاص هزاران سایت و وبلاگ وجود داره و در مواقع نیاز ادم میتونه به اونا مراجعه کنه ، تصمیم گرفتم اولا مطالبم یه خورده خودمونی باشه و بعدش هم در مورد همه موضوعات اگه تواناییشو داشته باشم و خدا یاری کنه در وبلاگم استفاده کنم . حالا هم که امتحاناتم تموم شده این شعر رو تقدیم میکنم به یکی از معلمای خوبم که بهترین معلم دنیاست ومن از تجربیاتش واطلاعات خوبش واقعا استفاده کردم .معلمی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و همیشه مدیونش هستم . گرچه هیچوقت نتونستم محبتاشو جبران کنم ولی همیشه دوستش دارم و به یادش هستم این وبلاگ رو هم گرچه زیاد خوب نیست ولی تقدیم میکنم بهش و براش همیشه ارزوی سلامتی و موفقیت میکنم .
دردي که گرفتست مرا مال خودم نيست اين حالت خوبي ست ولي حال خودم نيست با ياري دستان شما اوج گرفتن خوب است ولي کار پر و بال خودم نيست گر بي ادبي ميکنم از بنده نرنجيد باور بکنيد اين همه اعمال خودم نيست... اوقات خوشي داده به من عشق ولي اين يک چندم خوش وقتي هر سال خودم نيست انقدر به دنبال توام سايه به سايه کاين سايه پا بسته به دنبال خودم نيست وقتي که ز چشمان تو الهام گرفتست اين نيمه غزل مال خودم مال خودم نيست...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 19:6 توسط نغمه |
|
|
بعضی کارای اشتباه واسه ما شده یه عادت ،غیبت ،تهمت ،دروغ...انقدر واسمون عادی شده که گاهی اوقات با جسارت راهکارهایی هم برای بهتر جلوه دادن اونا ارائه میدیم .
یکی از این کارای اشتباه تقلبه .امروز سر جلسه امتحان یه وضعی بود.فکر میکنم تنها کسی که تقلب نمیکرد من بودم .دوستام بهم میگن ترسو .آخه اگه سه ساعت هم سر جلسه بشینم و گردنم هم خسته بشه به خودم اجازه نمیدم سرم رو از رو برگه ام برگردونم.ولی در واقع ادم ترسویی نیستم .همیشه از تقلب متنفر بودم .اصلا از نفس این عمل بدم میاد..فکر میکنم اگه تلاشم رو بکنم ودرسم رو خوب بفهمم خدا هم کمکم میکنه و دیگه احتیاجی به تقلب کردن ندارم .اما تا حالا چند بار شده که سر جلسه امتحان مغزم قفل کرده و چیزی به ذهنم نمیرسید ولی این اجازه رو به خودم ندادم که تقلب کنم .میدونم اگه با تقلب یه درس رو پاس کنم یا نمره بهتری بگیرم بالاخره تاوان این کارمو پس خوام داد .واینو میدونم که همیشه یکی هست که اعمال ادمارو زیر نظر داره .ولی افسوس که ما همیشه شرمنده اعمالمونیم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:38 توسط نغمه |
|
|
یه جمعه دیگه هم اومد و باز همون دلتنگی همیشه دلتنگی برای دیدن یه دوست و غمگین از فراغش شاید آقامون امام زمان(عج) هم دلتنگ و غمگینه ¸غمگین برای اینهمه بی عدالتی ما آدما کاش آقا هیچوقت از ما دلگیر نشه. قصد دارم امروز رو آغازی قرار بدم برای ساختن یه وبلاگ .یه دفتر خاطرات در اینترنت که بتونم از تجربیات خوب دیگران هم استفاده کنم و خاطرات سفیدم رو سراغازی قرار بدم برای دوستیهای سبز . خدایا به امید تو |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:55 توسط نغمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطراتم را دوست دارم گرچه تلخ باشند .
خاطراتی که هر کدامشان دنیایی از شادی اند. خاطراتی که هر کدامشان دنیایی از معنایند . خاطراتی که هر معنایش آسمانی از تجربه هاست. تجربه هایی که دوباره زیستن را می آموزند. تولدی دوباره با قلبی پاک برای همنوعان .. همراه با صفای باطن برای دوستان... همراه با صمیمیت عاری از ریا برای آشنایان .. و تولدی دوباره برای داشتن دشتی از خاطرات سفید را می آموزند... |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| پیوندها |
|
انتظار ظهور پن تک خط خون اين الطالب بدم المقتول بكربلا روزنه ای به جهان انتظار(فاطمه وریحانه عزیز) چشم های منتظر بیا تا قدر یکدیگر بدانیم مصطفی دانلود سيد محمد جواد ذاكر |
|
RSS
|